شب بعد هم به همین منوال بود تا اینکه همسایه ها با حشره کش به سمت یکی از درز دیوار ها رفتند و بالاخره کار جیر جیرک را تمام کردند تا شب رو آسوده بخوابند ولی اون شب من تا صبح خوابم نبرد و با خودم فکر میکردم چطور ممکنه که تو ی شهرهای شمال یکسره صدای تعداد زیادی جیر جیرک میاد ولی کسی خوابش به هم نمی خوره ولی اینجا صدای یکیشون.......
گاهي همسايه ها به خونه مون مياومدند وعصر ها شور و حالي داشت حالا كه خونه ها آپارتماني شده كمتر پيش مياد كه توي حياط بريم و حتي روابط همسايه ها مثل قبل نيست اما ديروز بعد از اينكه باغچه رو آب داديم همسايه ها رو صدا زديم و زير انداز انداختيم و بساط چاي و ميوه رو راه انداختيم تازه ديروز فهميديم هر كي اهل كجاست كارش چيه خلاصه خیلی خوش گذشت
اجازه ما مال اين كلاس نيستيم .. اجازه ما بريم آب بخوريم ...تو رو خدا بذاريد من برم بيرون داره دستشوييم ميريزه ...ما ميتو نيم بازي كنيم ...ما معلم خودمون رو مي خوام ... چقدر شما بد اخلاقيد ...آقامون اجازه مي داد ما بازي كنيم ...
ديگه سر سام گرفته بودم هر كدو مشون يه چيزي ميگفتند در كلاس رو بستم كه صدا بيرون نره و مونده بودم با اين همه پسر شيطون كه حتي رو نيمكت هاشون هم نمينشستند چه كنم
برادرم قرار بود به يك مسافرت كاري بره و كلاسش خالي ميموند براي همين از من خواسته بود تا اون روز رو سر كلاسش برم و از بچه هاي كلاسش امتحان بگيرم و من در اولين تجربم گيج شده بودم و نميدانستم كه بهترين برخورد چه برخوردي ميشه باشه اولش خواستم تا كمي بترسونمشون كمي قيافه جدي به خودم گرفتم و با صداي بلند باهاشون صحبت كردم با خودم فكر كردم اگه يه لبخند به لب بيارم ديگه از عهدشون بر نميام هر چي صدام بلند تر مي شد صداي اونا رساتر ميشد و صداي من در هياهوي اونا گم ميشد با خودم گفتم اين ما بوديم كه با صداي بلند معلم لرزه به انداممون مي افتاد اينا بچه هاي امروزي هستند و اين راهكار مناسبي نيست بهتر ديدم برگه هاي امتحاني رو توزيع كنم تا مشغول امتحان شوند و آروم بشند
...اين سوالا چيه اينو آقامون درس نداده ما اينو بلد نيستيم ....حسين زاده جواب اين چي ميشه ... ميشه فقط جواب يه سوالو به ما بگيد .... اجازه اينا دارن تقلب ميكنند ....
مونده بودم با اين مصيبت چه كنم برگه ها دستشون بود و من نميتونستم جلو شيطنت و تقلب كردنشون رو بگيرم فكري به ذهنم رسيد دفترچه يادداشتمو در آوردم و از ميز اول شروع كردم به پرسيدن اسامي و در دفترم يادداشت كردم سعي كردم اسمشون رو تو ذهنم حفظ كنم
بعد يه نگاهي به بچه ها كردم و گفتم . بچه ها ميدونيد كي از اول كلاس از همه تون ساكت تر بوده هر كدوم چيزي گفتند . بچه ها فقط حسين زاده ساكت بوده من جلو اسمش خوب مينويسم و به معلمتون هم ميگم كه ايشون پسر خيلي خوبي بود .. همشون يه نگاهي به هم كردند و گفتند ما هم اگه ساكت باشيم اسم ما رو مينويسي گفتم چرا كه نه
كلاس ديگه داشت روال طبيعي به خود مي گرفت فقط عبدي مرتب نق ميزد .ما مال اين كلاس نيستيم ما اشتباهي اومديم ..خودكار مي خواهيد ... ما بچه ها رو ساكت بكنيم ... من امتحان نمي دم ... ميشه من برم بيرون ...
ديگه داشتم از دستش ديوانه ميشدم يكي يكي بقيه بچه ها رو هم به عنوان بچه خوب معرفي مي كردم جلو اسم بعضي هاشون هم يه ستاره ميگذاشتم براي اينكه مطمئن بشند دفتر رو نشونشون ميدادم
كمي گذشت عبدي يه دفعه گفت اجازه اگه من هم ساكت باشم منم جزو خوبا مينويسي گفتم چرا كه نه بهت قول ميدم نشست و تكيه داد و سرشرو انداخت پايين
كمي گذشت و گفت نوشتيد گفتم تازه يكي از علامت هاي بدت رو خط زدم باز كمي گذشت و سوالش رو تكرار كرد و من هم يكي ديگر از علامتهاش رو خط زدم ...
كمرم خشكيد پس كي مي نويسيد... اسمشو جزو خوبا نوشتم و بهش گفتم اگه خوب تر باشي يه ستاره جلو اسمت ميذارم خيلي خوشحال شد نميدونست چه كار كنه خيلي مهربون شده بود تا مي خواستم چيزي بنويسم خودكارش رو بهم ميداد دستي به سرش كشيدم و گفتم ديدي اگه بخواهي مي توني بهترين كلاس باشي گفت اجازه به آقامون هم ميگيد من پسر خوبي بودم ..گفتم حتما مي گم
ديگه خسته شده بودند و بازم كم كم داشت صداشون در مي اومد خدا خدا مي كردم كه تا اوضاع خراب نشده زنگ بخوره و صداي دلنشين زنگ بلند شد و همزمان صداي گريه يكي از بچه ... چي شد اجازه عبدي با آرنجش زد تو صورت بغل دستيش ...به خدا از قصد نزدم دستم خورد .به خدا تقصير من نبود .......
ولی در گذشته که وسایل ارتباط جمعی وجود نداشته یادمه تو دوره تحصیل همین سوال رو درباره شعرا پرسیدم و معلم جواب داد این اشعار عرفانی است و می و ساغر و پیمانه معنای مجازی داره ولی همون موقع هم قانع نشدم مگه ممکنه کسی میخونه نرفته باشه می نخورده باشه و در وصف می شعر بگه
شما چی فکر میکنید؟!
تو فکر بودم که چرا ما این طور نیستیم چرا وقتی از موزه ها بازدید میکنیم یادگاری روی دیواراش مینویسیم تو زمان هر رژیمی میراثمون به تاراج رفته آثار باستانیمون دائم قاچاق می شه و زینت موزه های فرانسه انگلیس و... شده ما همیشه منتظریم کسی برامون کار انجام بده یه جورایی دیگه بین مردممون غیرت وطن پرستی کمرنگ شده همه به فکرن که فقط زندگی کنن و نمیخوان که با هم زندگی کنن اگه همه با هم بجنبیم و اتحاد داشته باشیم خیلی کارا میتونیم بکنیم
بهانه تراشی میکنیم که من نمینونم سرم به اندازه کافی شلوغه به من چه .....
اگه همه با هم باشیم و از مشکلات نترسیم و وطنمان را دوست داشته باشیم مطمئن باشیم که می توانیم
تصمیم دارم نگذارم با احساساتم بازی کنند و حرف هر کسی رو باور نکنم و هیچ وقت در باره کسی فکر نکنم که اون شخص همه کاراش درسته و از هیچ کس برای خودم بت نسازم
نمي دونم تلوزيون نگاه ميكنيد يا نه تازگيها تلوزيون يك سري كار هاي جديد انجام ميده البته نمي شه گفت جديد بيشتر مي شه گفت كه پر ملات تر اگه دقت كرده باشيد بيشتر مجريهاي خانم مانتوهايي ميپوشند كه چند نفر توش جا مي شند از زير آستين يه آستين ديگه دستشون ميكنند بيشتر صحبتهاشون مذهبي شده بيشتر شبكه ها سخنراني يا نشست دارند اما چند روز پيش يه موردي ديدم كه هم خندم گرفت هم متاسف شدم يه برنامه خانوادگي بود و يه بنده خدايي شمع سازي آموزش مي داد كه مجري با كلي چرب زباني و تعريف از دستهاي خانم هنرمند انگشتر ايشون رواز دستشون در آورد تا انگشترشون خراب نشه! و دوربين بعد از اينكه خانم. انگشتر رو در آورد كار شمع سازي رو نشون داد
ديگه تلوزيون خيلي خسته كننده شده يه روز تعطيل خونه باشي حوصلت سر رفته باشه هيچ سرگرمي نداشته باشي برنامه شبكه ها هم همه تكراري باشه ديگه بايد خاموشش كني يادمه قديما يه تلوزيون داشتيم كه مثل كمد در داشت و درش قفل ميشد و قفل اين در تحت شرايطي باز ميشد اگه مادرم از دستمون راضي بود اكه امتحان نداشتيم اگه ساعت خواب نبود اگه..... اونوقت اجازه داشتيم كمي جلوش بشينيم و بلافاصله درش بسته ميشد البته ما هم بيكار نميمونديم و هميشه به دنبال كليد هر جايي رو ميگشتيم اين اواخر هم متوجه شده بوديم كه كلي يكي از كمدهايمان به اين قفل ميخوره و از مامان پنهانش كرده بوديم و گاهي كه مامان نبود پنهاني درش رو باز ميكرديم و كشيك مي داديم تا بلافاصله كه مادرم اومد تلوزيون را خاموش كنيم ولي چقدر هم لذت ميبرديم از تماشاي دزدكي تلوزيون
انگار هر چيزي محدودتر باشه لذتش بيشتره
این کربلایی موعظه گر خوبی هم شده در ایام محرم چنان در مورد حوادث عاشورا صحبت میکرد انگار در مورد فیلمهای بزن بزن صحبت میکنه درمورد علی اصغر و شهادتش چیزهایی میگفت که جدید بود مثلا میگفت تیر زدند به گلوی علی اصغر گلوش پاره شد بدنش تیکه تیکه شد خونش پاشید سر از تنش جدا شد
اون روز هم موعظه اش در مورد حقوق جانوران بود میگفت : تو محوطه بودم که چشمش افتاد به یه موش با خودم گفتم که اگه این موش رو نگیرم میره و فضله میذاره و همه رو مریض میکنه خواستم برم با بیل بکشمش اما صبر کردم گفتم ای مرد این هم موجود خداونده جون داره دنبال روزیشه تو حق نداری اذیتش کنی موشه رفت توی یک سوراخ من هم یه تیکه نون گذاشتم دم لونش و وایسادم دیدم موشه اومد و نونرو برد چشمم افتاد به یه گربه که همون دوروبر بود و کمین کرده بود تا موشرو بگیره یه سنگ برداشتم و زدم به گربه و فراریش دادم و اونجا موندم تا نگذارم گربه نزدیک موشه بشه انشاءالله این کار من مورد قبول درگاه حق تعالی قرار بگیره و برایم ثوابی بنویسه
برداشت آزاد است!!![]()